ارمیا

خلاصه کتاب بهشت خاکستری نوشته عطاء الله مهاجرانی

چکیده ای از کتاب بهشت خاکستری

این کتاب از دکتر سید عطاءالله مهاجرانی در قالب 7 باب و 34 بند به صورت داستان وار و وصف شخصیت ها و رویدادهای تخیلی برگرفته از ذهن نویسنده می باشد. که هرگونه شباهت احتمالی بین شخصیت ها و رویدادها با افراد حقیقی یا حقوقی و رویدادهای واقعی به کلی تصادفی است.

درچکیده این کتاب آمده است که قصه ها مگر نشانه هایی از واقعیات نیستند؟

واقعیتها قصه هایی واقعی ترند. واقعیتهایی که با آن مواجه می شویم صورت واقعیند. اما قـصه ها عـمق واقعیتها را نشـان می دهند. ما را به منـاطقی می برند که واقـعیت ها در آنجا شکل می گـیرند و پرورش می یابند.

از باب اول بند1: سپیدی چشمانش سرخی می زد. چند مویرگ پاره شده بود. قاب چشمانش از همیشه آشکارتر به نظر می رسید. گرمی اشک را برگونه اش احساس کرد. و در لا به لای ریش سیاهش که گاه سایه ای از سپیدی را می شد در آن دید گم شده بود. و با سر زبان طعم شور آنرا چشید وگفت:

- حتماً می شود؛ تاکید بر «نمی شود»، کار آدمهای ناتوان و منفی گراست، کسانی که انتظار دارند کارها خود به خود سامان پذیرند. مدتی پیش به باغ پیرمرد عاشقی رفته بودم که بر پای کوه خانه ساخته بود. شعارش این بود «همیشه نمی شه میشه».

چرا شما نومیدید و می پندارید نمی شود بر زمین بهشت ساخت. من می توانم جامعه ای آرمانی که مثل نگین درهمه ی تاریخ بدرخشد. چرا به عنایت خداوند اعتماد ندارید؟ انسان به صورت خداوند آفریده شده است، باید در جهانی خدایی زندگی کند، نه شیطانی و جهنمی. من برای زندگانی انسان برای تکامل معنوی او شرایطی بهشتی فراهم می کنم. شرایطی که در آن گناه اتفاق نیفتد.

همه حاضران متحیر شدند و این جمله (گناه اتفاق نیفتد) را به گونه ای ادا کردند! برخی تنها زیر لب زمزمه کردند «گناه». برخی دستها را به آسمان بردند و خدا را سپاسگزاری کردند که به آنان توفیق داده تا در روزگاری زندگی کنند که گناه اتفاق نمی افتد. پیرمردی با حالتی که دماغش مدام تیر می کشید و فین فین اش، جملاتش را قطع می کرد، پرسید: چگونه گناه اتفاق نمی افتد؟ در جامعه اتفاق نمی افتد یا در ذهن؟ می خواهید جامعه ای معصوم بسازید که هیچکس در اندیشه گناه نباشد یا می خواهید امکان تحقق گناه وجود نداشته باشد. گناه یک امر عینی است یا ذهنی؟

- جوانی که عینک پنسی داشت، با گونه های استخوانی و لباسی که گشاد بود و باد می توانست مثل مورچه ی اسبی در تمام لباسش برگردد و تنش را قلقلک بدهد، گفت:- منظورشان این است که گناه اُبژه  است یا سو...

... آقای فیلسوفی گردنش را جلو کشید و گفت: - نمی شود بدون اینکه بهشت و جهنم تعریف کنیم، بخواهیم آنرا بسازیم.

سرهنگ فرهنگی در ادامه خواند:- آنچه در آينه جوان بیند...

- مرحبا بناصرنا،  احسنت آقای فرهنگی. این گناه را هم اضافه کنید. وقتی یک عالم سخن می گوید، چطور یک جوان به خودش اجازه می دهد که پابرهنه به میان سخن او بدود، بله آقا؟ شما که اهل اصطلاح نیستید. اول برو کتاب «اصطلاحات الفنون» تهانوی را بخوان بعد سخن بگو.

جوان جان! آقای خودم! در تناقض هشت وحدت شرط دان! تو که اهل اصطلاح نیستی، چرا اصطلاح می پرانی؟

- این نکته درست است که اول باید بهشت و جهنم را تعریف کنیم. ويژگي های بهشتی را احصا نماییم. مختصات بهشتی و جامعه جهنمی را بشناسیم. بدون تعریف و احصا، کار سامان پیدا نمی کند. به بیان دیگر باید سیاست کلی بهشت و جامعه بهشتی را ترسیم کنیم. و نیز جامعه جهنمی و جهنم را ترسیم کنیم.

... سرهنگ فرهنگی خرناس کشید: - دست بردار عزیز من. از این سوژه و نگاتیو و ... چه خیری دیدی؟ اصلاً می دانید اشکال کجاست؟ جسارت است. حضرت آقای جنت ساز، تا ذهن را درست نکنیم، زبان درست نمی شود، ریشه بهشت و جهنم در ذهن آدمهاست.

- آقا آخر چه ربطی دارد؟ برو اصطلاح بخوان، بعد حرف بزن. آقای جنت ساز بر سر در اتاقتان بنویسید، هر کس اصطلاح نمی داند وارد نشود. مثل آکادمی افلاطون؟ نوشته بود هرکس هندسه نمی داند وارد نشود.

آقای وفایی که چای آورده بود در ذهنش خواند:

«بهشت آنجاست کازاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد»

که کلمه بهشت را قدری بلند گفت.

-          مگر می شود کسی با کسی کاری نداشته باشد. اصلاً می شود کسی کار نداشته باشد. اصلاً بهشت مبتنی بر کار سامان می گیرد.

-          عده ای مسئولیت تذکر و امر به معروف و نهی از منکر دارند. چگونه می شود به این مسئولیت عمل نکنند.

-          به تاسی از شعری از نیچه یکی گفت چرا در ازدحام بهشتی ها در بهشت خفه شدن هست؟

-          به گمانم اگر بهشتی را مبتنی بر ایمان بسازیم، بهشت جای زندگی و شادمانی است و اگر متکی بر مقررات مورد نظر شما، آن چنان فضا تنگ است که خفه می شویم.

-          این پیشداوری است. بهشتی می سازیم سرشار از هوای تازه و فرح بخش و متعهد به ارزشها. جامعه ی بهشتی.

-          چشمانش سرخی می زد. قطره ای خون در گوشه ی چشمش، زیر پشت پلک پایین چشم راستش جمع شده بود.

از باب دوم:

... بهت و سکوت جلسه را فراگرفته بود. آقای جنت ساز مثل کسی که درخواب از یک بام پرتاب می شود تکان خورد.

« سخن کجا رسیده بود.» - اينکه جامعه را براساس تداعی نمی توان اداره کرد. انگار آقای فدایی هم همین را می گفت:

ببینید: «جامعه را براساس تداعی نمی توان اداره کرد.» - و بینید تفاوت فکر و خیال همین است دیگر، فکر جهت دارد. ابتدا و انتها دارد. حرکه عن المبادی.

آقای واعظی گفت: «و عن المبادی الی المرادی.»

-          اما در خیال ما، نه مبدئی داریم و نه مقصدی. اشکال سؤال این است که ذهن انسان، ذهن جوان، ذهن جامعه را آشفته می کند.

-          شفاف سازی یعنی همین، یعنی تبدیل خیال به اندیشه. تبدیل هرز آب به آب سامان یافته و زهکشی شده.

-          تخریب دیوارها و انفجار ساختمانها را از همین فردا بلکه از همین امروز شروع کنید. دیده اید وقتی سپیده می زند چقدر زیباست. از متن سیاهی در افق خطی سپید رنگ مثل شیرتازه از پستان گاوی سیاه می جوشد. شروع مهم است، کار را که کرد؟

همه حاضران سکوت کرده بودند. برخی نگاهشان را پنهان می کردند. برخی سرشان را پایین می انداختند. برخی انگشتشان را درهم گره کرده بودند و آرام با فشاری ملایم بند انگشتان خود را می فشردند و می شکستند.

آقایی گفت: کار را کسی کرد شروع کرد و تمام کرد. هم شروع مهم است و هم اتمام کار.

-          بسیار خوب. بحث بس! کار را شروع می کنیم. مرحله نخست چنانکه اشاره کردم ویران سازی است. ویرانسازی را از میدان مرکزی شروع می کنیم که کانون آن مسجد و مدرسه و مجلس است. سه نماد مهم. سه نهاد با اهمیت جامعه بهشتی.

این حلقه اول-از باب سوم کتاب بهشت خاکستری:

-          علامت پرسش ممنوع را برخی از سر در خانه هایشان کنده اند. چرا کنده اند؟

-          مشخص نیست. بدون بررسی و تفحص که نمی توان به این سئوال پاسخ داد. بسیار خوب مشخص کنید. یک نمونه برای تعمیم. گزارش بررسی را هر روز به اطلاع مردم برسانید. اطلاعات باید قطره چکانی، مداوم، برنامه ریزی شده به جامعه منتقل شود و نه دفعی و سیلابی. با اختیار کامل یک نمونه را انتخاب کنید و تا دو ماهی پیش بروید. از شدت عمل پرهیز نکنید. جراحی نیاز به خونریزی دارد، تا خون آلوده از بدن از پیکر جامعه دفع نشود، خون سالم و شاداب جایی نخواهد داشت. گزارش کار را هم روزانه به من بدهید. دوست دارم هر روز صبح، روزم را با گزارش شما آغاز کنم.

-          ترتیبی اتخاذ کنید که آغاز و انجام ماجرا یک هفته بیشتر طول نکشد. تاخیر سرچشمه و زاینده ی آفت است. بازهم تاکید می کنم. «سرچشمه شاید گرفتن به بیل ...- «چو پر شد نشاید گذشتن به پیل.»

-          همینطور است بی خود گفته اند: داغ آخرین راه حل است. نخیر داغ اولین راه حل است که بتواند تاثیر گذار باشد.

-          بله، همه ی ساکنان مجتمع مریم ضرورت دارد، بازجویی شوند. کنده شدن پوستر سؤال ممنوع یک مسئله امنیت ملی است. به کل مجموعه ارتباط پیدا می کند. می فهمید؟

از اینرو این بازجویی ها مستقیماً با اشراف منشی مخصوص ادامه پیدا می کند به این صدا گوش کنید:

-          چرا آقا از اول پوسترتان را جوری نصب نمی کنید که امکان کندن نداشته باشد. خب شما تکه ای کاغذ را روی سنگ چسبانده اید. از کجا معلوم که باد آنرا نبرده باشد.

-          صدا آشناست!؟ لبخند زد: - بله، آشناست. چند سؤال دارم: 1- چرا می گویید پوسترتان؟

مگر پوستر مال شما نیست؟ مگر شما نسبت به یک تصمیم دولتی احساس مشارکت و همدلی نمی کنید؟

2- چرا در کیفیت کار ماموران وظیفه شناس من خدشه وارد می کنید؟ چرا حیثیت ماموران را جرح می کنید؟

3- از کجا می دانید یا می دانستید که امکان کنده شدن پوستر وجود دارد؟ اگر خودتان آنرا نکنده اید چطور از امکان کنده شدن صحبت می کنید؟

4- از کجا حدس می زنید که باد آنرا برده است؟

کوتاه و رسا به تمامی این سؤالها جواب بدهید. با چشم بسته جواب بدهم؟ - بله، شما تقریر می کنید، همکار من می نویسد، علاوه برآن ضبط هم می کنیم. فیلم نمی گیرید؟ - در اینجا شما به سؤالات جواب می دهید، نه ما.

-          فکر نمی کنید شما بیش از حد مسئله را جدی گرفته اید.؟ نگران نیستید که سنگ کوب کنید؟

-          تکرار می کنم، در اینجا شما به سؤالات جواب می دهید، شوخی یا جدی، سلامت یا سنگ کوب، اینها به شما مربوط نیست.

-          این داستان را شنیدی؟ -کدام داستان؟ - یک نفر مثل من خیلی شوخ و شورانگیز بود. سربه سر همه می گذاشت. سگرمه های همه را باز می کرد. کارش ادخال سرور بود، مُرد. بعد از مرگ او را در خواب دیدند. اندوهگین و در خود فرو رفته بود. پرسیدند: فلانی چطوری؟ گفت: هرچه در آنجا شوخی کرده ام اینجا یعنی در روز قیامت جدی گرفته اند. منظور؟ -منظورم این است که بلا تشبیه شما مثل ملائکه عذاب می مانید، نکیر و منکرید.

-          بحث اضافی نداریم. پوسترتان یعنی چه؟

-          یعنی پوسترتان، هرکـس پـوستر را چـاپ کرده، پولـش را داده، ایـده اش را داده، پـوستر می شود  مال او يا آنها. من نقشی در پوستر داشته ام که بگویم پوستر من؟

-          یعنی شما قائل به جدایی ملت و دولت و یا قائل به جدایی دیانت از سیاست هستید. البته این حرف را من نباید به شما بزنم. شما خودتان بحمدالله اهل علم و درزی پیامبرید.

-          چرا دیانت را وارد می کنید. چند نفر نشسته اند تصمیم گرفته اند سؤال ممنوع. کجای این تصمیم با دین ارتباط دارد؟ کدام متن دینی، کدام آيه، کدام روایت کدام فقیه، گفته سؤال ممنوع است؟

-          از شما تعجب می کنم. دولت وقتی تصمیم می گیرد، تصمیمش عین دین است. ... این تصمیم همان حاق دین است. آنوقت شما می گویید باد آنرا کنده و برده است. خب شما به اندازه ی معرفت خودتان صحبت می کنید.

-          همینطور است، شما هم به اندازه معرفت خودتان صحبت می کنید.

و در ادامه محاکمه های این چنینی از اهالی دیگر مجتمع مریم....

از باب 4 کتاب بهشت خاکستری:

-          خانم شقایق اشرفی؟

خواب بود. با صدای بلند و ناهمواری مامور زندان فریاد زد:

-          خانم اشرفی. - چشمانش را گشود. پتو را تا روی بینی اش بالا کشیده بود. پتو را تا زیر چانه پایین آورد. آب دهانش را قورت داد. دستی به موهایش کشید. بله خانم.

-          برای آزمایش آماده شوید. آزمایش چی؟

-          آزمایش اعتیاد و ایدز. من که معتاد نیستم.

همه همین رو میگن.

-          من ... من ... که ایدز ندارم!

-          با آزمایش معلوم می شود. مسئول ازمایشگاه وقتی چهره آرام و معصومانه شقایق را دید، دید که این دختر هیچ دستی تا آن روز در چهره اش نبرده، مثل فرشته زیبا و آرام و نجیب است، گفت:

-          دختر خانم شما را چرا اینجا آورده اند؟

ماموری که همراه شقایق بود گفت: - سرکارخانم وحدتی شما اجازه ندارید با زندانی بحث کنید، يا سؤال کنید.

خانم وحدتی هم سکوت کرد و لبهایش را جوید و با اندوه به صمیمیت چهره شقایق نگاه کرد.

شقایق از خانم مامور همراه پرسید:

-          چرا من باید آزمایش بشوم؟ - اینکه خیلی روشن است، یعنی واقعاً نمی دونی؟  - نه، نمیدونم.

-          خب، جان من، زنها و دختران خیابانی را وقتی دستگیر می کنند آزمایش می کنند دیگر.

-          ولی من ... من ... مَ... ن که دخ... ترِ خیابانی نیستم.

-          مگر تو را توی خیابان نگرفتند. می شی دختر خیابانی دیگه.

-          بازجو به شقایق گفت: «اگر همکاری نکنی، اسم و عکست را توی روزنامه ها چاپ می کنیم. اول می گوییم یک نوار سیاه روی چشمانت بکشند، مثل همینجا. وقتی بازجویی می شی، مثل الآن. اسم و فامیلت را با حروف اول اعلام می کنیم. اگر همکاری کنی که دیگر نیازی نیست و مشمول رحمت و رأفت می شوی. اگر در غیر اینصورت باشد؛ یک دختر فاسد و خیابانی اعلام می شوی.»

کلمات ذکر گردیده از سوی مامور همچون نیشتری برقلب دختر معصوم فرو می رفت. راستی نامزدش سعید چه حالی پیدا می کند؟ سرش را در میان هر دو دست گرفته بود. پیشانیش خیس عرق و سرد سرد بود. انگار سر انگشتانش پاسخ مماس شده بود... راستی مگر او چه کرده بود؟

می گفتند: - بسیار خوب، تو که می گویی دانشجوی سال 2 پزشکی هستی و درسهایت سنگینه مگر وظیفه ی ملی و مکتبی تو از درست مهمتر نیست. اگر مملکت از دست برد، دولت ساقط میشه، یک دکتر کمتر داشته باشیم اتفاقی که نمی افتد.

... و در پایان دختر را به داشتن رابطه با خیامی در خانه در غیاب پدرش، همراه با آرایش تند متهم گردید و ... و موضوع پوستر کنده شده و سؤالات ممنوعه این چنین دردسرآفرین شد. و اما و اگرهای دیگر...

از باب آخر یعنی هفتم کتاب:

-          شفاف سازی و نیز پروژه ی میکروفونهای گوشواره ای با مشکل مواجه شده است. چه مشکلی؟

-          در برخی محله ها که قرار شد به عنوان نمونه، برخی مجتمع ها دیوارهایشان شیشه ای شود. ساکنان آپارتمانها به بنگاهها سپرده اند که خانه هایشان را به فروش برسانند یا رهن بدهند. در مورد قیمت هم گفته اند براساس نظر و توافق مشتری عمل کنند. این موضوع مثل زمزمه در میان مردم مطرح شده و پر رنگ شده و پچ پچ ها اوج گرفته، حتی عده ای می خواهند از پایتخت به شهرستانها و حتی روستاها مهاجرت کنند. می گویند بهتر است قدری از بهشت دور باشند تا ويژگیها و شرایط بهشت را بدانند و بررسی کنند، بعداً تصمیم بگیرند که می خواهند در بهشت زندگی کنند یا می خواهند حاشیه نشین باشند. عده ای قابل توجه...

-          مثلاً چقدر؟

-          صدها هزار نفر، در سفارتخانه های اروپایی و کانادا فرم پر کرده اند که بروند مشکل آنان کندی دریافت ویزای سفر است.

... بله، دیروز با استاد پیر زاده صحبت می کردم، می گفت: «نباید قامتِ با شکوه و تاثیرگذار اقتدار آسیب ببیند.»

می گفت: «رمز ساخت بهشت و علامت مشخصه ی آن باید پتک باشد.»

به گمانم حق با اوست، چون مجازات برای انجام شدن نیست، بلکه باید مجازات آنچنان پر هیبت و مؤثر باشد که کسی جرأت عمل خلاف را نداشته باشد. در مورد خانه ها هم همینطور؛ امروز بخشنامه ای بکنید و اساساً خرید و فروش و اجاره و واگذاری ملک تحت هر شرایطی را ممنوع کنید. هر کس خلاف کرد، خانه اش را مصادره می کنیم.  اما در مورد جوانی که لاله ی گوشهایش را بریده، تفحص کنید. مهم این است که در ذهن او چه اتفاقی افتاده که  خودش را قانع کرده، رفته کارد برداشته و با دستان خودش گوشهایش را بریده ... و    ....

در بند آخر یعنی 34 از باب هفتم:

جنت ساز: - چرا آدم از بهشت بیرون آمد؟ قدری مراقبت می کرد. دندان روی جگر می گذاشت. چرا گندم خورد؟ چرا در جست و جوی قدرت بی پایان بود؟ قدرت بی پایان نردبان بهشت نیست، نردبان جهنم است.

چرا شقایق اشرفی باید نقش دیوار شود؟ چرا صحبتی لاله ی گوشهایش را بریده است؟ چرا پری وحدتی دیوانه شده است؟ چرا همه از بهشت می گریزند؟ و دهها سؤال دیگر...

در پایان فریاد زد: «ايا کسی هست؟ من جایی را نمی بینم.»

گریه اش گرفت. چشمانش پر از درد بود. گود و خالی. صدایش گرفته بود، خفه و مقطع با ضجه گفت:  «ک... سی ... نیست؟»

پایان

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:5  توسط فاطمه  |